درس بیست و چهارم ( خوان هشتم)
3/2/1- بله ،یادم آمد ،داشتم خاطره ی آن شبی را می گفتم که ( مثلِ دیگر شبها ) تندی و شدتِ سرمای ِ زمستان ( ِ ظلم و ستم ) بیداد می کرد . 4- چه سرمایِ سختی بود. 5- کوران و سوز و سرمای وحشتناکی بود.
6- اما ،خوش بختانه ،بالاخره سرپناهی یافتم .
7- اگر چه بیرون از آنجا (قهوه خانه ) سردو تاریک بود به سردی وتیرگیِ ترس حاکم بر اجتماع .
8- ولی قهوه خانه گرم و روشن و امید دهنده بود به گرماو روشنی شرم حاکم بر
مردم آنجا . 9- هم نوعان خون گرم وصمیمی بودند .
10 – قهوه خانه گرم و آگاهی دهنده بود و مرد نقال سخنانی مؤثر و گیراداشت . 11- به راستی کانونی گرم وصمیمی بود.
15...12- مرد نقال - آنکه صداو سخنی گرم و مؤثر داشت /و سکوتی طنین
انداز و مؤثر / و سخنانش همچون داستانهای
آشنایی که از شاهنامه می گفت گرم و گیرا بود – راه می رفت و سخن می گفت . 16 - چوب دستی همچون عصای گره دار درویشان در دستش؛ 17- با شور و شوق داستان را نقل می کرد .
19- 18 – صحنه ی میدانِ کوچک قهوه خانه را گاه تند و گاه آرام طی می کرد. 21-20 –همنوعان اطرافش مانند صدف اطرافِ مروارید ،
22- با همه ی وجود گوش فرا میدادند. 23- (نقال می گفت : ) حکایت هفت
خوان را فردوسی از زبان " آزاد سرو " از اهالی مرو بیان کرده 25-24- یا به قولی از زبان ِ " ماخ سالار "
،آن مردِ گرامی ، آن هراتیِ خوب و پاکدین روایت کرده ؛ 28...26 – اما خوانِ هشتم را من روایت می کنم ، که نامم "ماث " (مهدیِ اخوانِ ثالث ) است. 30– 29 - ... . 31- خوانِ هشتم
که نقل می کنم داستانِ غم و درد است . 32- شعر( تنها با ظاهری زیبا) و کلامی به هم بافته شده نیست .
33- این داستان،معیارِ سنجش ِ دوستی و دشمنی ِ مردان و ناجوان مردان است .
34- شعری بی ارزش که تنها ظاهری خوب داشته ولی بی محتوی باشد نیست .
35- سخنی بی ارزش با ظاهری خوب – که پوچ و بی محتوی باشد – نیست.
36 - بیان کننده ی بدبختی های ِ اجتماع است . 37- و هنوز اثرِ خونِ پهلوانانی که
مظلومانه کشته شده اند را در خود دارد .
38- خوانِ هشتم داستانِ مرگ مظلومانه و ناجوانمردانه ی ِ پهلوانانی
همچون تختی را در خود پنهان نموده است .
39- ... . 40 – پس هم صدا با فریادِ خشم ( باصدایی خشمگین ) 43...41-
با صدایی لرزان و لحنی حماسی و رجز گونه و درد آلود ، اینگونه خواند : آه، 44- اکنون دیگر آن تکیه گاه و امیدِ مردم ِسرزمینِ ایران
45- آن شیر مرد ِ شجاعِ میدانِ جنگ های هراس انگیز ، 46- پسرِ زال و
پهلوانِ جهان 47- آن صاحب و سوارِ رخشِ بی همتا ،
49- 48 - آن که هرگز - همانندِ کلیدی که گنجی از مروارید را می گشاید -
لبخند از لبهای او دور نمی شد .
51- 50- چه در روز صلح که با مهر (خورشید / محبت ) عهد و پیمان بسته
بود و چه در روز جنگ که برای کینه و انتقام از دشمن سوگند خورده بود .
52- آری اکنون آن شیرمردِ شجاعِ سرزمینِ ایران 53- آن نیرومندِ پهلوانِ
سیستانی
54- آنکه در استواری بلندترین کوه بود و در دلاوری برترینِ مردان 55- رستم پسرِ دستا ن (زال )
56- در عمقِ چاهِ پهناورِ عمیق ِتاریک قرار داشت. 57- که هر طرف بر کف و دیوارهایِ آن نیزه وخنجر قرار داده شده بود. 58- چاهِ حیله و نیرنگِ
ناجوانمردان 59- چاهِ انسانهای پست و بی درد
61-60- چاهی که بی شرمی آن (بدلیل آنکه رستم را در خود جای می دهد )
(یا بی شرمی ِ حفر کننده ی چاه ) مانند عمق و پهنای ِ آن غیر قابل باور وغم انگیز
و شگفت انگیز بود .
62- آری ،اکنون آن پهلوانِ تنومند با رخش ِ غیرتمند ،
63- در عمقِ این چاه که زهرِ شمشیرو نیزه مانند آب درآن جاری بود ،گم
شده بود. .....
64...67- ... .
68- بس که این مکرو فریب بی شرمانه و پست است . 69- چشم خود را باید ببندد تا حقیقت رانبیند. 71-70- بعد مدتی که چشمِ خود را گشود ؛رخش خود را دید.
73-72- بس که خون از تنِ رخش رفته بود و بس که زهرِ نشسته در زخم هایِ او اثر گذار بود؛ 74- گویی رخش رمق و هوشیاریش از بین رفته بود و داشت به خواب ابدی می رفت.
77...75- رستم / از تنِ خود که - بسیار بدتر از رخش بود – بی خبر بود و اعتنایی به خود نداشت.
78- رخش را می دید و زیر نظر داشت. 80- 79- رخش آن یکتای گرامی و آن یکتای بی همتا / رخش باآن رنگِ درخشان ؛
81- با هزاران خاطراتِ خوب و روشنی که از او داشت.... 83-82- .... .
85-84- شاید این نخستین بار بود که لبخند از لب رستم دور شده بود و
نمی خندید . 88...86- ... 90-89- آن سایه ،شغاد ،آن نابرادر (برادر ناتنی / ناجوانمرد ) بود ...
. 91- که صدای شوم و ناجوانمردانه اش در چاهِ گوش ِ رستم می پیچیدو تکرار می شد. 95...92- ... . 96- با هزاران خاطره ی ِ خوبی که از او داشت به خوابِ ابدی رفته است .
98- 97- آن چنان که به راستی گویی ،آن هزاران خاطره ی ِ خوبی که با رخش
داشت ،همه خواب و رؤیا بوده است و حقیقت نداشته . 102...99- ... .
103- نقال صدایی همراه با ناله و شیون داشت ، 104- ونگاهی نافذ و اثر گذار و حاکی از نفرت و خشم (حکایت را اینگونه ادامه داد ) ،
106-105- رستم آرام نشست ، یال ِ رخش در دستش بود و آخرین افکار را در ذهن مرور می کرد :
108-107- این واقعه جنگ بود یا شکار ، میهمانی بود یا مکرو حیله؟
112- 109- داستان اینگونه به ما نشان میدهد که اگر رستم
می خواست ،می توانست ،شغادِ نابرادر را با کمان و تیر به درختی که در زیر آن قرار
داشت بدوزد (اورا مورد هدف قرار دهد ) - همچنان که اورا مورد هدف قرارداد و با تیر به درخت دوخت -
114- 113- درختی که برآن تکیه داده بود واز آنجا رستم را درون چاه می نگریست .
116- 115- قصه به ما نشان می دهد که ، این کار برای رستم بسیار آسان و ساده بود (این کارِ
سخت (کشتن نابرادری ) برای رستم بسیار ساده بود ) . 118 - 1177 - هم چنان که رستم اگر می خواست می توانست ، آن کمند بلند خود را بگشاید .
120 - 119 - وبه طرف بالا پرتاب کند وبه درختی یا گیره ای یاسنگی متصلو درگیر کند و خود را بالا بکشد .
121- و اگر حقیقت را بپرسی ،من حقیقت را می گویم . 122- قصه بدون شک واقعیت را بیان می کند .
124- 123- رستم اگر می خواست می توانست خود را بالا بکشد و نجات دهد
.اما... .
****************************************************************** خود آزمایی ، ص:118
1- کلامِ دلنشین ِنقال با بیان داستان های شاهنامه که همواره برای مردم نقل می کرد.
2- دیگر سروده ها تنها ظاهری زیبا دارند اما اخوان برای شعر خود علاوه بر ظاهرِ زیبا ،محتوایی ارزشمند و هدفدار قائل است.
3- چاه را ،علاوه بر اینکه مرجع ضمیرِ " ش " در بی شرمیش ،هم به چاه اشاره می کند و هم به
کَنَنده ی چاه : بی شرمی چاه از آن جهت که رستم را در خود جای داده و بی شرمیِ
کننده ی چاه به این دلیل که چاه را برای شخصیتی چون رستم کنده است .
4- عمیق ،پهن ، تاریک ، با کف و دیوارهایی پر از شمشیر و نیزه ، و بی شرم .
5- گنج ِ مروارید: دندان های سپید و کلید ِآن : لبخند است که سبب پیداییِ دندان ها می شود.
6- تای ِ بی همتا ، چاهسارِ گوش ،رخشِ رخشان ... .
7- هفت خوانی که رستم برای نجاتِ کاووس شاه با پیروزی پشتِ سر گذاشت :
1- کشتن ِ شیر ِ درنده 2- تشنگی که به هدایتِ میش به آب راه یافت 3-اژدها 4- زنِ جادوگر 5- دیوی به نام اولاد و لشکرش 6-ارژنگ دیو 7- دیو سپید
برچسب:
نویسنده: محمد محمدپور