درس 3 کاوه ي دادخواه : 1 – وقتی که جمشید نسبت به خداوند غرور ورزید شکست خورد و روزگارش تغییر کرد. 2 – آن گوینده ي هوشمند چه سخن جالبی گفت : حتی اگر شاه شدي بیشتر در عـــبادت و اطاعت خدا تلاش کن. 3 – هر کس نسبت به خداونـــــد کفران و ناسپاسی کند از هر طرف بیم و ترس به وجـــودش راه می یابد. 4 – روزگار جمشید سخت و بد شد و لطف مخصوص خداوند نسبت به او کم شد. 5 – رسم دانایان از میان رفت و دارندگان تفکرات باطل به شهرت رسیدند. 6-هنر بی ارزش و جادوگري ارزشمند گردید. راستی و درستی پنهان شد وستم و آســــــــــــیب آشکار گردید. 7 – ستمگران در ارتکاب کارهاي بد تسلط و قدرت یافتند و از خوبی جز به شکل پنهانی سخـــنی گفته نمی شد. 8 – ضحاك جز بدآموزي و کشتار و غارتگري و سوزاندن اموال مردم کاري انجام نمی داد. 9 – در همان زمان ناگهان از درگاه پادشاه ( ضحاك ) خروش مرد عدالت طلب ( کاوه ) بلند شد. 10 – شخص ستم دیده ( کاوه ) را به نزد ضحاك فراخواندند و او را در کنار اشخاص مشــــهور نشاندند. 11 – ضحاك با ناراحتی و خشم به کاوه گفت : بگو که چه کسی به تو ستم کرده است؟ 12 – کاوه فریاد کشید و در حالی که با دست به سر خود می زد گفت: اي شاه خود تو به من ستم کردي. من کاوه ي عدالت طلب هستم. 13 – مرد آهنگر بی ضرري هستم که از جانب شاه هر لحظه بر سر من ظلم و ستمی می آید. 14 – تو چه شاه باشی و چه اژدها پیکر در این مورد باید قضاوت کنی. 15 – اگر همه ي جهان محدوده ي حکومت توست چرا ما باید این اندازه رنج و سختی را تحمل کنیم. 16 - تو باید در این اقدام ظالمانه به من حساب پس بدهی تا مردم جهان شگفت زده شوند. 17 – شاید با حساب پس دادن تو مشخص شود که چگونه باز هم نوبت کشته شدن به فرزند من رسید. 18 – مگر در هرجا باید مغز سر فرزندان مرا به ماران تو خوراند؟! 19 – وقتی که کاوه همه ي استشهادنامه ي ضحاك را فوراً در نزد بزرگان آن کشور خواند، 20 – فریاد کشید که اي حمایت کنندگان ضحاك شیطان صفت که ترس از خداي جهان را رها کردید، 21 – همه ي شما با این کارها به سوي جهنم در حرکتید و به سخنان ضحاك علاقه مند شده اید. 22 – من این استشهاد نامه را گواهی نمی کنم و هرگز از پادشاه نمی ترسم. 23 – فریاد کشید و در حالی که از خشم می لرزید، از جا بلند شد و استشهادنامه را پاره کرد و زیر پا انداخت. 24 – کاوه در حالی که فرزند عزیزش با او بود از ایوان فریادکنان خارج شد و به خیابان رفت. 25 – وقتی که کاوه از نزد شاه بیرون آمد ، مردم بازار دور او جمع شدند. 26 – فریاد می کشید و عدالت خواهی می کرد و همه ي مردم را به عدالت خــــــــواهی دعوت می کرد. 27 – از همان چرمی که آهنگرها به وقت ضربه زدن با پتک، روي پایشان را با آن می پوشانند، 28 – کاوه همان را بر روي نیزه آویخت و در همان زمان سروصداي مردم بلند شد. 29 – کاوه در حالی که نیزه( پرچم ) در دستش بود فریادکنان می رفت و می گفت اي ناموران خداپرست! 30 – کسی که آرزوي پیوستن به فریدون را دارد، باید از اطاعت ضحاك خودداري کند. 31 – برخیزید و قیام کنید زیرا این شاه شیطان صفت است و قلباً دشمن خداست. 32 – با آن چرم کم ارزش ناشایست ، دوست و دشمن از هم شناخته شدند. 33 – مرد پهلوان ،کاوه، پیشاپیش مردم می رفت و سپاهی نه چندان کوچک اطراف او جمع شدند. 34 – او می دانست که فریدون کجاست بنابراین مستقیماً به طرف فریدون حرکت کرد. 35 – بر روي بام ها و در و دیوار شهر تعدادي از مردم که چیزي از جنگ می دانستند ، مستقر بودند. 36 – از روي دیوارها خشت( آجر / نیزه ي کوچک ) و از روي بام ها سنگ و در خیابان شمشیر و تیر خدنگ، 37 – مثل باران که از ابر سیاه ببارد،می بارید و کسی جاي امنی براي ماندن نداشت. 38 – جوانان شهر نیز مثل پیرانی که جنگ آزموده بودند، 39 – به سوي لشکر فریدون رفتند و از نیرنگ و فریب ضحاك خارج شدند.
+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم مهر ۱۳۹۴ساعت 18:21 توسط حسیـــــن حسیــــن زاده بافـــــرانی | آرشیو نظرات
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم مهر ۱۳۹۶ساعت 19:11  توسط حسیـــــن حسیــــن زاده بافـــــرانی
|
برچسب: دادخواه,
نویسنده: محمد محمدپور
تاريخ: يکشنبه
23 مهر
1396 ساعت: 21:53